دی‌شب که تلفنی حرف می‌زدیم و من که سکوت می‌کردم . تمام مدت به فکر این بودم که همه‌ی این حرف‌ها را قبلن هم شنیده‌ام و هم گفته‌ام .

بعدش نشستم و به این فکر کردم که تو چندمین نفر زندگی من هستی . دو تای اولی را به دلیل بچه‌بازی‌گونه بودن بیش از حدشان کنار گذاشتم . بعد دیدم قبل از تو همه‌ی این حرف‌ها را به چاهار نفر دیگر هم زده‌ام و از هر چاهار نفرشان هم همین حرف‌ها را شنیده‌ام . حالا با کمی پیاز داغ کم‌تر و یا بیش‌تر . اولش داشتم با خودم فکر می‌کردم که نه این‌بار فرق دارد . که تو فرق داری . بعد باز هم دیدم که نه . در مورد هر کدام آن‌ها همین فکر را می‌کردم . که این یکی با بقیه فرق دارد . در حالی که دی‌شب به این نتیجه رسیدم که هیچ فرقی هم میانشان نبود . هیچ فرقی میان هیچ‌کدامتان نیست . حتا حرف‌هایی هم که من به تو و آن چاهارتای دیگر بزنم . باز هم با هم یکی خواهد بود .

دارم به این نتیجه می‌رسم که کللن عشق چیزی‌ست تنها زاده‌ی خیال انسان . حس این‌که من الان می‌خواهم با تو باشم و بیست و چاهار ساعته با تو حرف بزنم و بچسبم به تو و جفتمان کیفور شویم روحی و جسمی را من عشق ناممش تا خودم را خر کنم و تو را . حتا به دوست داشتن هم دیگر اعتقادی ندارم . می‌دانم که اگر روزی بروی . جای‌گزینی برایت خواهد آمد در هر حال .

از دی‌شب تا به حال هی دارم به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم . و باز وقتی صدای تو در گوش ذهنی من می‌پیچد و حرف‌هایت یادم می‌آید . باز هم ته دلم غنج می‌زند . و زیر لبی می‌خندم و خودم را خر می‌کنم و در دلم می‌گویم . نه . فرق دارد!

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/٩


 

بعد من الان دارند در دلم رخت می‌شورند انگاری . ذوق این‌که زنگ بزنم و تو گوشی را برداری و من بچه بشوم و خودم را برایت لوس کنم هی . مزه می‌دهد یعنی‌ .

 

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/٩