"خدا وجود دارد" . این تمام حرفی بود که ژوپیتر و زئوس و ایزیس و ایزیریس وقتی تو المپ دور هم جمع شده بودن یواشکی در موردش پچ پچ  می‌کردن .

 

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٧/۱


 

بدیش اینه که من وب‌لاگ تو رو می‌خونم . ولی تو وب‌لاگ من رو نمی‌خونی که ببینی برات چی نوشتم و می‌نویسم که .

 

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٢٩



Ten

 

خب این یعنی خیلی بی‌شعور بازی که من الان دلم می‌خواد بدونم تو حالت چه‌طوره؟ دلم تنگ شده برات خب.......

 

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٢٧


 

 

,Time can never mend
,Careless whispers
,Of a good friend

 

,To the heart and mind
,Ignorance is kind
,There’s no comfort in the truth
,Pain is the all you’ll find

 

?What am I without you

 

,Tonight the music seems so loud
,I wish that we could lose this crowd
,Maybe it is better this way
,We’d hurt each other with the things we want to say
,We could have been so good together
,We could have live this dance forever
,But now who’s gonna dance with me
,Please stay

 

,No, I’m never gonna dance again
,Guilty feet have got no rhythm
,Though it’s easy to pretend
,I know you’re not a fool
,I should have known better than to cheat a friend
,And waste the chance that I’d been given
,So I’m never gonna dance again
,The way I danced with you

 

,Now that you’re gone
,Now that you’re gone
,Now that you’re gone

 

,Was what I did so wrong, so wrong
......That you had to leave me alone

 

 

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٢۳


چراغت -توی مسنجر- روشنه .

می‌دونم داری چت می‌کنی .

می‌‌دونم که می‌دونی که من چراغ روشنت رو می‌بینم .

می‌دونی که می‌دونم داری چت می‌کنی .

می‌دونی که به طرز وحشت‌ناکی دلم می‌خواد بدونم با کی چت می‌کنی .

می‌دونم که ته دلت منتظری من بهت یه پیام بدم و تو ایگنورش کنی .

ولی .

این‌بار دیگه خبری نیست .

دیگه مُرد اونی که همیشه خودش پیش قدم می‌شد برای ایجاد و برقراری و نگه‌داری رابطه .

دیگه وجود نداره . دیگه نیست . تموم شد . برای همیشه . این‌بار . هر چند تو باعث و بانیش بودی . ولی من خودم کُشتمش........

 

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٢٠


 

خود آزاری یعنی این‌که من هی می‌آم وب‌لاگ تو رو باز می‌کنم و می‌خونم . دیوونه‌ام دیگه . دیوونه‌ی دیوونه‌ی دیوونه . همین!زبان

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/۱٥


 

نگاه تو که ام‌شب اندامم را از سر کنج‌کاوی ذاتی مردانه‌ات می‌کاود نفرتم را فقط برمی‌انگیزد و دلم می‌خواهد خفه‌ات کنم . و  آن‌گاه . نگاه تو که باز هم دست بر قضا ام‌شب با شهوت ِ خواستن ِ هر چه تمام‌تر بر اندامم می‌لغزد مرا مست می‌کند و لبانم را لب‌ریز از خواهش و دستانم را پر از تمنا .

تو هم‌چنان همانی که همیشه .

 

 

و من هنوز مانده‌ام که مرا چه می‌شود آیا در میان نوسان‌های نگاه‌های تو؟......

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/۱٠


 

دلم می‌خواهد سرم را فرو کنم در گردنت و در لابه‌لای موهایت و عطر تنت را با تمام وجود ببلعم . دلم می‌خواهد ام‌شب و هر شب چنان مستم کنی و بتازانیَم که وجود هر دویمان یکی شود و یک‌سره فقط صدا . دلم می‌خواهد.....


نویسنده : آذرکمان ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٩


 

......مثل دو تا خط . دو خط موازی
      من رو هم چو نقطه گرفتی به بازی
      من از گریه سنگین . تو از خنده لب‌ریز
      تو باید من رو مثل حرفات بسازی
      حکایت چه گویم . شکایت ندارم
      نه از تو من از خود رضایت ندارم
      من از خود شکستم به تسکین رسیدم
      من از استغاثه به نفرین رسیدم......

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٩


یعنی باید باورم بشود آن‌قدر از من زده شده‌یی که حتا حاضر به نوشتن هم نیستی؟ به طرز وحشت‌ناکی دلم می‌خواهد همه‌ی نوشته‌های پابلیش نشده‌ات را بخوانم.......


نویسنده : آذرکمان ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/۸


 

خب . من هم آدمم . دلم تنگ می‌شود دیگر . دلم برای آن لحظه‌ها که زیر گلویت را می‌بوسیدم و تو می‌خندیدی و می‌گفتی "نکن . گیلگیللک می‌آد" تنگ می‌شود و دلم می‌خواهد باز این کار را هی تکرار کنم . فقط تو نیستی و معلوم نیست کِسِ دیگری هم آیا مثل تو گیلگیلکش بیاید یا نه.

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٧


 

......روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم . از آن پوست کاغذ شکافت . خون
      بر صفحه جاری شد . خون هزار کَس در هر سطر می جوشید.....

 

                                                                                                                         طومار شیخ شرزین
                                                                                                                                بهرام بیضایی

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٦