نگاه تو که ام‌شب اندامم را از سر کنج‌کاوی ذاتی مردانه‌ات می‌کاود نفرتم را فقط برمی‌انگیزد و دلم می‌خواهد خفه‌ات کنم . و  آن‌گاه . نگاه تو که باز هم دست بر قضا ام‌شب با شهوت ِ خواستن ِ هر چه تمام‌تر بر اندامم می‌لغزد مرا مست می‌کند و لبانم را لب‌ریز از خواهش و دستانم را پر از تمنا .

تو هم‌چنان همانی که همیشه .

 

 

و من هنوز مانده‌ام که مرا چه می‌شود آیا در میان نوسان‌های نگاه‌های تو؟......

 

 


نویسنده : آذرکمان ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/۱٠